![]() |
![]() |
|
| درتمام رنجهایی که میبریم "صبر" اوج احترام به مصلحت الهی است. |
|
روزی مردی کنار رودخانه ای بود ؛ یکدفعه دید یکنفر در آب در حال غرق شدن شدن است ؛ پرید و او را نجات داد ؛ و مجددا دید 2 نفر درون آب افتادند و در حال غرق شدن هستند و پرید ونجات داد و همینطور ادامه داد تا دید نفرات در حال غرق شدن مرتب اضافه می شوند ولی.... دیگر رمقی نداشت برای نجات و دراز کشید در کنار رودخانه و یکدفعه دید ؛ یک دیوانه با لای پل ایستاده و مردم را به رودخانه پرت میکند و با خود گفت : کاش در زمانی که توان داشتم و در مرحله دوم و سوم بدنبال علت بودم ومی رفتم و جلوی این دیوانه را میگرفتم ؛ قبل از اینکه این همه آدم را غرق کند . شاید این مسئله در زندگی امان به اشکال مختلف پیش آمده باشد ؛ اینطور نیست ؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 0:18 توسط مرضیه |
|
|
ميلاد شمس الشموس ، خسرو اقليم طوس ، شاه انيس النفوس ، برشما تبريک و تهنيت
شمع جمع شاپرکهايي رضا ------------ اي کليد ساده مشکل گشا آن گل زيبا گل خوشبو تويي --------------- اي رضا جان، ضامن آهو تويي با نگاهت چون کبوتر کن، مرا ------------- تا بگيرم اوج، خوشحال و رها ---------------------------------------------------------------------- دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگها بحث مىکرد. معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد زیرا با وجود اینکه پستاندار عظیمالجثهاى است امّا حلق بسیار کوچکى دارد. دختر کوچک پرسید: پس چطور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟ معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمىتواند آدم را ببلعد. این از نظر فیزیکى غیرممکن است. دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مىپرسم. معلم گفت: اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چى؟ دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسید. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 13:32 توسط مرضیه |
|
|
يك برنامهنويس و يك مهندس در يك مسافرت طولاني هوائي كنار يكديگر در هواپيما نشسته بودند. برنامهنويس رو به مهندس كرد و گفت: «مايلي با همديگر بازي كنيم؟» مهندس كه ميخواست استراحت كند محترمانه عذر خواست و رويش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روي خودش كشيد. برنامهنويس دوباره گفت: «بازي سرگرمكنندهاي است. من از شما يك سوال ميپرسم و اگر شما جوابش را نميدانستيد ۵ دلار به من بدهيد. بعد شما از من يك سوال ميكنيد و اگر من جوابش را نميدانستم من ۵ دلار به شما ميدهم.» مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهايش را روي هم گذاشت تا خوابش ببرد. اين بار، برنامهنويس پيشنهاد ديگري داد. گفت: «خوب، اگر شما سوال مرا جواب نداديد ۵ دلار بدهيد ولي اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما ميدهم. اين پيشنهاد چرت مهندس را پاره كرد و رضايت داد كه با برنامهنويس بازي كند.» برنامهنويس نخستين سوال را مطرح كرد: «فاصله زمين تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اينكه كلمهاي بر زبان آورد دست در جيبش كرد و ۵ دلار به برنامهنويس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چيست كه وقتي از تپه بالا ميرود ۳ پا دارد و وقتي پائين ميآيد ۴ پا؟» برنامهنويس نگاه تعجب آميزي كرد و سپس به سراغ كامپيوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طريق مودم بيسيم كامپيوترش به اينترنت وصل شد و اطلاعات موجود در كتابخانه كنگره آمريكا را هم جستجو كرد. باز هم چيز بدرد بخوري پيدا نكرد. سپس براي تمام همكارانش پست الكترونيك فرستاد و سوال را با آنها در ميان گذاشت و با يكي دو نفر هم گپ (chat) زد ولي آنها هم نتوانستند كمكي كنند. بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بيدار كرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رويش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامهنويس بعد از كمي مكث، او را تكان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اينكه كلمهاي بر زبان آورد دست در جيبش كرد و ۵ دلار به برنامه نويس داد و رويش را برگرداند و خوابيد!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 23:10 توسط مرضیه |
|
آنتوان دو سنت اگزوپری Antoine de Saint Exupéry 29 ژوئن ۱۹۰۰ - ۳۱ ژوئیه ۱۹۴۴ بسیاری از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپری " را می شناسند. اما شاید همه ندانند كه او خلبان جنگی بود و با نازیها جنگید وكشته شد . |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 22:0 توسط مرضیه |
|
|
پسرک بی انکه بداندچرا،سنگ درتیرکمان کوچکش گذاشت وبی انکه بداند چرا،گنجشک کوچکی رانشانه رفت.پرنده افتاد،بالهایش شکست وتنش خونی شد.پرنده میدانست که خواهد مرداما... اما پیش ازمردنش مروت کرد ورازی را به پسرک گفت تادیگر هرگز هیچ چیزی را نیازارد. پسرک پرنده را دردستهاش گرفته بودتا شکارتازه خود راتماشاکند.اماپرنده شکارنبود.پرنده پیام بود. پس چشم درچشم پسرک دوخت وگفت کاش میدانستی که زندگی زنجیر بلندی است ،که یک حلقه اش درخت است ویک حلقه اش پرنده.یک حلقه اش انسان ویک حلقه اش سنگریزه.حلقه ای ماه وحلقه ای خورشید. وهرحلقه دردل حلقه ای دیگراست.وهرحلقه پاره ای اززنجیر،وکیست که دراین حلقه نباشدوچیست که دراین زنجیرنگنجد؟؟و وای اگر شاخه ای رابشکنی،خورشید خواهد گریست. وای اگر سنگریزه ای راندیدی بگیری، ماه تب خواهد کرد. وای اگر پرنده ای رابیازاری،انسانی خواهد مرد. زیراهرحلقه ای راکه بشکنی،زنجیرراگسسته ای. وتو امروز زنجیرخداوندراپاره کردی. پرنده این راگفت وجان داد. وپسرک ان قدر گریست تا عارف شد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 16:25 توسط مرضیه |
|
|
یه زمانی، وقتی بچه بودم فکر میکردم صندوق مادر بزرگ آخر دنیاست...همیشه آرزو داشتم یکبار هم که شده بزاره ببینم اون تو چی هست... یه صندوق بزرگ چوبی خراطی شده با تراشهای قشنگ و روکش مخملی که من و خواهر و برادرم به راحتی توش جا می شدیم...فکر میکردم که مادربزرگ خیلی خوشبخته که این صندوق رو داره و توی خونه پنج دری بزرگ با یه حوض پر از ماهی قرمز زندگی میکنه...این خونه قشنگ یه زیرزمین ترسناک هم داشت که پر از دیگهای بزرگ و خرت و پرت بود و تهدید بزرگی بود واسه اینکه شیطنت نکنیم...نفسم بند میومد وقتی که انگشت مادربزرگ به سینه ام اشاره میشد که اگه اینکارو بکنی باید بری زیر زمین...اما صندوق مورد علاقه من کنار یکی از اتاقهای بیشمار خونه بزرگ پدربزرگم بود.... خیلی بوی خوبی میداد..بوی بهارنارنج و عطر گل محمدی...و من در خیالبافی های بچه گانه گاهی گنج هم پیدا کرده بودم توی اون...با پولهای خیالی شیش تا بستنی خیالی برای خواهر و برادرم خریده بودم...اونوقتها مثل حالا نبود که بستنی خوردن خیلی پیش پا افتاده باشه...بستنی یه هوسانه بود...یه تزئین که گاهی بنا به میل بزرگترها نصیبت کوچیکتر ها هم میشد.... بچه سالاری نبود که...بچه ها خواسته های زیادی نداشتند معمولا... با پولهای گنج، من زیباتر میشدم ...لباسهای چین دار پفی که مال زمان لوئی شانزدهم بود میپوشیدم و کمرم باریکتر هر پرنسسی نشون میداد....هر وقت که خونه مادربزرگ بودم این افکار دست از سرم برنمیداشت...حتی به فکر افتادم که یواشکی کلید رو بردارم و برم گنج رو به دست بیارم.. اما کلید همیشه توی جیب مادربزرگه بود..و علیرغم دقت و توجه زیاد من همیشه نقشه ها با شکست رو برو میشد... سالها میگذشت ...در این اثنا متوجه شدم که پدرم هم روش کاملا مشابهی با مادرش رو طی میکنه...یعنی یه کمد که همیشه درش بسته است و همیشه پر از شگفتیها و چیزهای دوست داشتنی که گاهگاهی بنا به سر حوصله بودن پدر نصیب ما هم میشد.... پس نقشه تغییر کرد و هدف جدید و قابل دسترسی دیگه ای پیدا شد... توی همین افکار بودم که اوایل تابستون ..مادر بزرگ توی خونه پنج دری فوت کرد.... و اون خونه کمی بعد فروخته شد..(چون پدربزرگ هم مدتی قبل فوت کرده بود) و فقط یه مقداری از وسایل مادربزرگ به خونه ما منتقل شد.... خیلی بچه تر از اون بودم که بدرستی معنی مرگ رو بفهمم ، واسه همینم خیلی متاثر نشدم و براحتی از نبودن مادربزرگ گذشتم .....اثاث مادربزرگ رو گذاشتند توی حیاط و روش چادر کشیدند.... بعدازظهر یکی از روزها از سر کنجکاوی کشیده شدم توی حیاط و مثل گربه خزیدم زیر چادر...... ناگهان نفسم بند اومد... نمیفهمیدم چی شده بوی بهار نارنج و گل محمدی پیچید توی مشامم...بوی صندوق چوبی کهنه شده.... بوی مهربونیهای مادربزرگ.....قلب کوچیکم با شدت میکوبید.....صندوق رو دیدم درش باز بود...درست مثل خوابهایم که گاهی توشون گنج پیدا میشد و نفسم بند میومد...حالا روبروی من بود...آرزوی اون همه روز و ماه.... با دقت و بی صدا درش رو باز کردم.... توی صندوق پر بود از جعبه های کوچیکتر.... پر از پارچه های تافته و اطلس و حریر... یه جای کوچیک باز کردم و رفتم توی صندوق نشستم.. بعدش با کنجکاوی همه جا رو به دنبال سکه های طلا گشتم..... اما توی اون صندوق هر چیزی بود غیر از این.... جعبه های پر از داروهای گیاهی.... یه آلبوم کوچیک خیلی قدیمی با عکسهای زرد شده و پوسیده.... یه عکس قاب شده از مراسم عروسی مادربزرگ...تسبیح های رنگارنگ....... و آه ! بوی عطر بهارنارنج داشت منو دیوونه میکرد....پارچه های اطلس رو به گونه هام مالیدم و از حس سرد و نرمشون لذت بردم....اشکهام گرم و بی امان باریدن گرفت....ناگهان درکی جدید در ریشه هایم خزید ...گنج من مادربزرگ بود..که رفته بود.... تازه اونوقت بود که فهمیدم چقدر کم شناختمش... جانماز سبزش رو گوشه صندوق دیدم ، بازش کردم.. زیر مهرش، اولین عکسی بود که توی عکاسی گرفته بودم...عکس شکسته بود و نامیزون شده بود.... معنا برام تموم شد... توی عالم بچگی هم میفهمیدم خیلی دیره.... میفهمیدم که نبودنش حالا چقدر سخته.......خودم رو توی عطر گل محمدی و پارچه های اطلس و حریر گم کردم......دلم برای دستهای نرم و خوی نرمش تنگ شد......برای قربون صدقه هاش و تهدیدهاش...برای گیسهای کمند بافته اش.... ناگهان بزرگ شدم و دلم برای کودکیهایم تنگ شد... به یاد تموم مادربزرگهای مهربون ومادربزرگم که خیلی دلم براش تنگ شده.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 15:39 توسط مرضیه |
|
|
آیت الله العظمی مرعشی نجفی بارها میفرمودند شبی توسلی پیدا کردم تا یکی از اولیای خدا را در خواب ببینم. آن شب در عالم خواب دیدم که در زاویه مسجد کوفه نشسته ام و وجود مبارک مولا امیرالمومنین (علیه السلام) با جمعی حضور دارند. که به ماسوا فکندی همه سایهی هما را دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین به علی شناختم به خدا قسم خدا را به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند چو علی گرفته باشد سر چشمهی بقا را مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را برو ای گدای مسکین در خانهی علی زن که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب که علم کند به عالم شهدای کربلا را چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان چو علی که میتواند که بسر برد وفا را نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت که ز کوی او غباری به من آر توتیا را به امید آن که شاید برسد به خاک پایت چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را چه زنم چونای هردم ز نوای شوق او دم که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را «همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی به پیام آشنائی بنوازد و آشنا را» ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهریارا آیت الله العظمی مرعشی نجفی فرمودند: وقتی شعر شهریار تمام شد از خواب بیدار شدم چون من شهریار را ندیده بودم.فردای آن روز پرسیدم که شهریار شاعر کیست؟ گفتند: شاعری است که در تبریز زندگی میکند.گفتم: از جانب من او را دعوت کنید که به قم نزد من بیاید. چند روز بعد شهریار آمد. دیدم همان کسی است که من او را در خواب در حضور حضرت امیر (علیه السلام) دیده ام. از او پرسیدم: این شعر «علی ای همای رحمت» را کی ساخته ای؟ شهریار با حالت تعجب از من سوال کرد که شما از کجا خبر دارید که من این شعر را ساخته ام ؟ چون من نه این شعر را به کسی داده ام و نه درباره آن با کسی صحبت کرده ام. مرحوم آیت الله العظمی مرعشی نجفی به شهریار میفرمایند: چند شب قبل من خواب دیدم که در مسجد کوفه هستم و حضرت امیرالمومنین (علیه السلام) تشریف دارند. حضرت،شاعران اهل بیت را احضار فرمودند: ابتدا شاعران عرب آمدند. سپس فرمودند: شاعران فارسی زبان را بگویید بیایند. آنها نیز آمدند. بعد فرمودند شهریار ما کجاست؟ شهریار را بیاورید! و شما هم آمدید. آن گاه حضرت فرمودند: شهریار شعرت را بخوان! و شما شعری که مطلع آن را به یاد دارم خواندید. شهریار فوق العاده منقلب میشود و میگوید: من فلان شب این شعر را ساخته ام و همان طور که قبلا عرض کردم. تا کنون کسی را در جریان سرودن این شعر قرار نداده ام. آیت الله مرعشی نجفی فرمودند: وقتی شهریار تاریخ و ساعت سرودن شعر را گفت،معلوم شد مقارن ساعتی که شهریار آخرین مصرع شعر خود را تمام کرده، من آن خواب را دیده ام. ایشان چندین بار به دنبال نقل این خواب فرمودند: یقینا در سرودن این غزل، به شهریار الهام شده که توانسته است چنین غزلی به این مضامین عالی بسراید. البته خودش هم از فرزندان فاطمه زهرا (سلام الله علیها) است و خوشا به حال شهریار که مورد توجه و عنایت جدش قرار گرفته است. |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم مهر 1388ساعت 0:13 توسط مرضیه |
|
|
وقتی آنجلا خیلی کوچک بود،دو ساله، سه ساله و یادرهمین حدود ,پدر و مادرش به او یاد دادند که هر گز نگویدنه... به او آموختند که حرف,حرف آنان است وهرچه می گویند باید بپذیردوهمیشه باید اطاعت کند ,وگرنه در اتاقش حبس خواهد شد . پس آنجلا بدینسان رشد کرد و بزرگ شد.کودکی ملایم و موافق وسر بزیر.هیچ گاه خشمگین نمی شد همیشه آرام و حرف پذیر،با همه در همه چیز سهیم می شدو محبتش را هرگز دریغ نمی کرد , و با هیچ کس هرگز سر جنگ نداشت،هر کلامی , هر چه بود , وقتی از دهان پدر و مادر بیرون می آمد ,آن را درست می پنداشت . آنجلای فرشته سیرت همان قدر که ناز و محبوب بود , در سش هم خوب بود و, آن گونه که ممکن است حدس بزنید , سر پیچی از قانون در کارش نبود . آموزگارانش می گفتند خیلی خوب تربیت شده ,همیشه آرومه , همیشه خوبه , و خیلی محبوبه . اما هیچ کس نمی دانست در دل آنجلا ی کوچک چه می گذرد .آنجلا دوستان بی شمار داشت ,که به خاطر لبخند شیرینش دوستش داشتند،می دانستند که او آن قدر مهربان و یار بود , که با جان و دل انجام می داد هر کاری که داشتند،حتی وقتی خودش بیمار بود ,یا مشغول بیمار داری بود ,هر کس از او کمک می خواست ,پاسخ او بی گمان ((آری)) بود . آنجلا سی و سه سالش بود که همسر یک وکیل شد،خانه و خانواده داشت و زندگی در حومه شهری قشنگ،با دختری چهار ساله و پسری نه ساله هر دو سر حال و مست وملنگ و هر وقت کسی حالش را می پرسید ,همیشه می گفت:عالی , مثل یک دریا آروم و خوش رنگ. اما شبی سرد از شبهای عید،وقتی خانواده آنجلا همه خوابیده بودند,او کاملا بیدار بود و افکار پلید در سرش می چرخید،نمی دانست چطور , نمی دانست چرا به این فکرها رسید , فقط می دانست که دیگر نمی خواهد زنده باشد ., مثل آدمهای بیمار و ناامید .پس , از همان کس که او را به این دنیا آورده بود ,خواست که بازش گرداند به دنیای موعود .و سپس صدائی نرم و آرام را ,از اعماق درونش شنید ,که فقط یک کلمه به او گفت : *نه* محکم باش و پر امید . از آن لحظه به بعد ,آنجلا دیگر می دانست دقیقا چه باید بکند .ادامه زندگیش فقط به آن کلمه بسته بود ,و به این ترتیب ,عزیزانش در کمال تعجب از آنجلا می شنیدند که می گفت : نه , نمی خواهم , این همنوا با دل من نیست . نه , قبول ندارم , این خواسته کامل من نیست . نه , این مربوط به توست , مشکل من نیست . نه , من چیز دیگری می خواهم , این اصلا قابل من نیست . نه , این کار مرا آزار می دهد , آزار کشیدن روش من نیست . نه , خسته ام , سرم شلوغ است. نه .....! خوب , البته خانواده آنجلا از رفتار او ,کاملا شگفث زده شده بودند ,ودوستانش همه در حیرت فرو رفته بودند. اما آنجلا دیگر عوض شده بود ,و این تغییر در چشمانش نمایان بود .او دیگر تسلیم محض نبود , بلکه خودش صاحب اراده و پر توان بود .از آن شب به بعد , یعنی سه سال پیش , آنجلا ی فرشته خو اجازه گرفت بی کم و کاست *نه*بگوید . امروز , آنجلا اول یک انسان است بعد یک مادر و همسری مهربان , دیگر می داند از کجا شروع کند و به کجا ختم, چون زندگیش مال خودش است , به یقین و حتم . او استعداد دارد و جاه طلبی ,هدف دارد , خواسته دارد و سلیقه حتی در بانک هم پول دارد و هنگام رای گیری ها , عقیده . آنجلا به دختر و پسرش می گوید , عزیزانم , این خوب است که با هم موافق باشید اما اگر نتوانید نه بگوئید هرگز رشد نخواهید کرد وهیچ گاه به آنچه در نظر دارید نخواهید رسید. من خوب آگاهم که گاه در اشتباهم ,پس حتی اگر به من بگوئید*نه*باز هم دوستتان دارم و به یاد می آورم که شما فرشته های کوچک من هستید . |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 14:3 توسط مرضیه |
|
|
ناپلئون درسفری که به مصر داشت به کتابخانه ای رفت ومترجم قرآن را باز کرد و این آیه آمد: ان هذا القرآن یهدى للتى هى اءقوم و یبشر المؤ منین ( سوره اسراء آیه 9)براستى که دین قرآن هدایت مى کند بآنچه درست و محکمتر است و بر مؤمنان بشارت مى دهد. وقتى مترجم این آیه را خواند و ترجمه کرد؛از کتابخانه بیرون آمد و شب را تا صبح بفکر این آیه بود.صبح باز به کتابخانه آمد ومترجم آیاتى دیگراز قرآن را برایش ترجمه کرد.روز سوم هم مترجم از قرآن براى او خواند و ترجمه کردناپلئون در مورد قرآن سئوال نمود. گفتند : مسلمانان معتقدند که خداوند قرآن را بر پیامبر آخرالزمان محمد( صلى الله علیه و آله وسلم) نازل کرده است و تا قیامت کتاب هدایت آنان است . ناپلئون گفت:آنچه من ازاین کتاب استفاده کردم اینطور احساس نمودم که 1) اگر مسلمین از دستورات جامع این کتاب استفاده کنند روى ذلت نخواهند دید. 2) تا زمانیکه قرآن بین آنها حکومت کند، مسلمانان تسلیم ما نخواهند شد؛ مگر ما بین آنها و قرآن جدائى بیفکنیم.
منبع:هماى سعادت ص 96 به نقل از کتاب یکصدموضوع پانصدداستان ، سید علی اکبر صداقت التماس دعا
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 12:21 توسط مرضیه |
|
|
یک خانم معلم ریاضی به یک پسر هفت ساله ریاضی یاد میداد. یک روز ازش پرسید: اگر من بهت یک سیب و یک سیب و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟ پسر بعد از چند ثانیه با اطمینان گفت: 4 تا! معلم نگران شده انتظار یک جواب صحیح آسان رو داشت (3). او نا امید شده بود. او فکر کرد "شاید بچه خوب گوش نکرده است" تکرار کرد: خوب گوش کن، خیلی ساده است تو میتونی جواب صحیح بدهی اگر به دقت گوش کنی. اگر من به تو یک سیب و یک سیب دیگه و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟ پسر که در قیافه معلمش نومیدی میدید دوباره شروع کرد به حساب کردن با انگشتانش در حالیکه او دنبال جوابی بود که معلمش رو خوشحال کند تلاش او برای یافتن جواب صحیح نبود تلاشش برای یافتن جوابی بود که معلمش را خوشحال کند. برای همین با تامل پاسخ داد "4"..... نومیدی در صورت معلم باقی ماند. به یادش اومد که پسر توت فرنگی رو دوست دارد. او فکر کرد شاید پسرک سیب رو دوست ندارد و برای همین نمیتونه تمرکز داشته باشه. در این موقع او با هیجان فوق العاده و چشمهای برقزده پرسید: اگر من به تو یک توت فرنگی و یکی دیگه و یکی بیشتر توت فرنگی بدهم تو چند تا توت فرنگی خواهی داشت؟ معلم خوشحال بنظر میرسید و پسرک با انگشتانش دوباره حساب کرد. و پسر با تامل جواب داد "3"؟ حالا خانم معلم تبسم پیروزمندانه داشت. برای نزدیک شدن به موفقیتش او خواست به خودش تبریک بگه ولی یه چیزی مونده بود او دوباره از پسر پرسید: اگر من به تو یک سیب و یک سیب دیگه و یکی دیگه بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟ پسرک فوری جواب داد "4"!!! خانم معلم مبهوت شده بود و با صدای گرفته و خشمگین پرسید چطور ؟ آخه چطور؟ پسرک با صدای پایین و با تامل پاسخ داد "برای اینکه من قبلا یک سیب در کیفم داشتم"
نتیجه : اگر کسی جواب غیر قابل انتظاری به سوال ما داد ضرورتا آن اشتباه نیست شاید یه بُعدی از آن را ابدا نفهمیدیم.!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 10:56 توسط مرضیه |
|
|
سال 1264 قمرى، نخستين برنامهى دولت ايران براى واکسن زدن به فرمان اميرکبير آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ايرانى را آبلهکوبى مىکردند. اما چند روز پس از آغاز آبلهکوبى به امير کبير خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمىخواهند واکسن بزنند. بهويژه که چند تن از فالگيرها و دعانويسها در شهر شايعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه يافتن جن به خون انسان مىشود |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم شهریور 1388ساعت 12:35 توسط مرضیه |
|
|
یه روز صبح زود زدم بیرون خیلی سرحال و شاد. با خودم گفتم امروز چهل، پنجاه هزار تومن كار میكنم. حالا ببین! اگه كار نكردم! نشونت میدم! (این گفتگو ها را دقیقا با خودش بود!!) خلاصه كنار خیابون مثل همیشه منتظر بودیم تا یه ماشین نگه داره و مثل مور و ملخ بریزیم سرش كه ما رو انتخاب كنه. یه دفعه دیدیم یه خانم سانتال مانتال با یه پرشیای نقره ای نگه داشت اولش همه فكر كردیم میخواد آدرس بپرسه واسه همینم كسی به طرف ماشینش حمله نكرد. ولی یهو دیدم از ماشین پیاده شد و یه نگاه عاقل اندر سفیهی به كارگرها انداخت و با هزار ناز و ادا به من اشاره كرد گفت شما! بیاید لطفا! من داشتم از فرط استرس شلوار خودم را مورد عنایت قرار می دادم. رسیدم نزدیكش كه بهم گفت: میخواستم یه كار كوچیكی برام انجام بدید. من كه حسابی جا خورده بود گفتم خواهش می كنم در خدمتم. ---------------------------------------------------- استشمام عطرخوشبوی رمضان ازپنجره ی ملکوتی شعبان گوارای وجود پاکتان.التماس دعا |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 0:14 توسط مرضیه |
|
|
مردی جهانگردی شنید روحانی مقدسی در سرزمین خاور زندگی می كند. وسایلش را جمع كرد تا برود و شكوه و عظمت او را ببیند. وقتی به خانه روحانی رسید او را در كلبه محقری تنها یافت در حالی كه در آن خانه جز یك قفسه كتاب و میز و صندلی چیزی وجود نداشت. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 0:58 توسط مرضیه |
|
|
روزي روزگاري پيرزن فقيري توي زبالهها دنبال چيزي براي خوردن ميگشت كه چشمش به يك چراغ قديمي افتاد. آن را برداشت و رويش دست كشيد. ميخواست ببيند اگر ارزش داشته باشد، آن را ببرد و بفروشد. در همين موقع، دود سفيدي از چراغ بيرون آمد. پيرزن چراغ را پرت كرد؛ با ترس و تعجب عقبعقب رفت و ديد كه چند قدم آن طرفتر، يك غول بزرگ ظاهر شد. غول فوري تعظيم كرد و گفت:نترس پيرزن! من غول مهربان چراغ جادو هستم.
مگر قصههاي جورواجوري را كه برايم ساختهاند، نشنيدهاي؟ حالا يك آرزو كن تا آن را در يك چشم به هم زدن برايت برآورده كنم. امّا يادت باشد كه فقط يك آرزو! پيرزن كه به خاطر اين خوشاقبالي توي پوستش نميگنجيد، از جا پريد و با خوشحالي گفت:الهي فدات بشم مادر! امّا هنوز جمله ی بعدی را نگفته بود كه فداي غول شد و نتوانست آرزویش را به زبان بیاورد. ... و مرگ او درس عبرتي شد براي آنها كه زيادي تعارف ميكنند! حکایاتی چند از عبید زاکانی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 15:7 توسط مرضیه |
|
|
دو روستایی می خواستند برای یافتن شغل به شهر بروند. یکی از آن ها می خواست یه شانگهای برود و دیگری به پکن . اما در اتاق انتظار آنان برنامه خود را تغییر دادند . زیرا مردم می گفتند که شانگهایی ها خیلی زرنگ هستند و حتی از غریبه هایی که از آنان راه می پرسند ، پول می گیرند ، اما پکنی ها ساده لوح هستند و اگر کسی را گرسنه ببینند ، نه تنها غذا بلکه پوشاک به او می دهند. فردی که می خواست به پکن برود ، پنداشت : شانگهای برای من بهتر است ، حتی راهنمایی دیگران نیز سود دارد ، خوب شد سوار قطار نشدم ، در غیر این صورت فرصت ثروتمند شدن را از دست می دادم . هر دو نفر در باجه بلیت با یکدیگر برخورد کرده و بلیت را عوض کردند . نفر اول وارد پکن شد ،متوجه شد که پکن واقعا شهر خوبی است . ظرف یک ماه اول هیچ کاری نکرد ، همچنین گرسنه نبود . در بانک ها آب برای نوشیدن و در فروشگاه های بزرگ شیرینی های تبلیغاتی را که مشتریها توانستند بدون پرداخت پول بخورند ، می خورد . پس از مدتی آشنایی با این کار 10 کیف حاوی از شن و برگ های درختان را بارگیری کرده وآن را" خاک گلدان" نامیده و به شهروندان شانگها یی که به پرورش گل علاقه داشتند ، فروخت . در روز 50 یوان سود برد و با ادامه این کار در عرض یک سال در شهر بزرگ شانگهای یک مغازه باز کرد. شرکت او اکنون 150کارگردارد وفعالیت آن از شانگهای به شهرهای " هانگ جو " و" نن جینگ " توسعه یافته است . |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم مرداد 1388ساعت 0:22 توسط مرضیه |
|
|
مردی از خانه بیرون آمد تا نگاهی به وانت نوی خود بیندازد و کیف کند. ناگهان با چشمانی حیرت زده پسر سه ساله خود را دید که شاد و شنگول با ضربات یک چکش رنگ براق ماشین را نابود می کند. مرد بطرف پسرش دوید، او را از ماشین دور کرد، و با چکش دستهای پسر بچه را برای تنبیه او خرد و خمیر کرد. وقتی خشم پدر فرو نشست با عجله فرزندش را به بیمارستان رساند. هرچند که پزشکان نهایت سعی خود را کردند تا استخوان های له شده را نجات دهند امامجبور شدند انگشتان هر دو دست کودک را قطع کنند. وقتی که کودک به هوش آمد و باندهای دور دستهایش را دید با حالتی مظلوم پرسید: انگشتان من کی در میان؟ پدر به خانه برگشت و خودکشی کرد. دفعه دیگری که کسی پای شما را لگد کرد و یا خواستید از کسی انتقام بگیرید این داستان را به یاد آورید. قبل از آنکه با کسی که دوستش می دارید صبر خود را از دست بدهید کمی فکر کنید. وانت را می شود تعمیر کرد. انگشتان شکسته و احساس آزرده را نمی توان ترمیم کرد. در بسیاری از موارد ما تفاوت بین شخص و عملکرد او را متوجه نمی شویم. مافراموش می کنیم که بخشیدن با عظمت تر از انتقام گرفتن است. مردم اشتباه می کنند. ما هم مجاز هستیم که اشتباه کنیم. ولی تصمیمی که در حال عصبانیت می گیریم تا آخر عمر دامان ما را می گیرد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم مرداد 1388ساعت 20:32 توسط مرضیه |
|
|
پیرمرد بازنشسته، خانه جدیدی در نزدیکی یک دبیرستان خرید. یکی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش میرفت تا این که مدرسهها باز شد. در اولین روز مدرسه، پس از تعطیلی کلاسها سه تا پسر بچه در خیابان راه افتادند و در حالی که بلند، بلند با هم حرف میزدند، هر چیزی را که در خیابان افتاده بود شوت میکردند و سر و صدای عجیبی راه انداختند. این کار هر روز تکرار میشد و آسایش پیرمرد کاملاً مختل شده بود. این بود که تصمیم گرفت کاری بکند. روز بعد که مدرسه تعطیل شد، دنبال بچهها رفت و آنها را صدا کرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خیلی بامزه هستید و من از این که میبینم شما اینقدر نشاط جوانی دارید خیلی خوشحالم. من هم که به سن شما بودم همین کار را میکردم. حالا می خواهم لطفی در حق من بکنید. من روزی 1000 تومان به هر کدام از شما میدهم که بیایید اینجا، و همین کارها را بکنید، بچهها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند. تا آن که چند روز بعد، پیرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: « ببینید بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگی من اشتباه شده و من نمیتوانم روزی 100 تومن بیشتر بهتون بدم. از نظر شما اشکالی نداره»؟ بچه ها گفتند: « 100 تومان؟ اگه فکر میکنی ما به خاطر روزی فقط 100 تومان حاضریم این همه بطری نوشابه و چیزهای دیگه رو شوت کنیم، کور خوندی. ما نیستیم». |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 0:15 توسط مرضیه |
|
|
در زمان قديم ؛ روزي يك شخصص مومن و ثروتمند ؛ برده یا بنده و ياغلامي را خريد و به منزل آورد و در منزل از او پرسيد : نام توچيست ؟ غلام گفت : هرچه صدايم كني ! پرسيد : چه كار بلدي ؟ غلام گفت : هر كاري بگوئي ؛ انجام ميدهم ! پرسيد : چه غذائي ميخوري ؟ غلام گفت : هر چه بدهيد ؛ ميخورم ! پرسيد : كجا مي خوابي ؟ غلام گفت : هر كجا شما بگوئي ؛ مي خوابم ! آن مرد با ناراحتي گفت : تو مرا مسخره كرده اي ؟ اين چه جوابهائي است كه مي دهي ؟ غلام گفت : مگر نه اين است كه من بنده شما هستم ؟ آن مرد گفت : بله ! غلام گفت : كدام بنده اي به صاحب خود ميگويد : به من فلان غذا را بده و مرا فلان اسم صدا كن و فلان كار را به من بده و فلان محل را براي خواب من آماده كن و....... صاحب من شما هستيد و هر كاري كه خواستي با من ميتواني بكني و کار من فقط اطاعت است . آن مرد باخود فكر كرد و پيش خود گفت : اگر راه ورسم بندگي اين است كه غلام مي گويد ؛ پس چطور من بندگي خدا را ميكنم ؛ كه هي ميگويم چرا اين را به من ندادي و فلان چیز را به من بده و من را اینکاره کن .... هی دستور می دهیم .....و چرا وچرا ؟.......؟؟؟؟؟؟/ آيا ما راه ورسم بندگي را ميدانيم ؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 23:52 توسط مرضیه |
|
|
اي تو کعبه را نگين ، يا امير المؤمنين ............................................................................................ یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا میتوانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟برخی ازدانش آموزان گفتند با بخشیدن،عشقشان را معنا می کنند.برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند.شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها ولذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند. در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند... داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.اما پسرپرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟ بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! پسر جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که : عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.ازپسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود... قطره های اشک، صورت پسر را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان میدانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار میکند.پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و اورا نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود... آدم ها را از انچه درباره ديگران مي گويند بهتر مي توان شناخت تا از انچه درباره خود مي گويند. |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 1:29 توسط مرضیه |
|
|
روزی رسول خدا صل الله علیه و آله نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد. پیامبر از او پرسید: ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی، آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم تیر 1388ساعت 9:42 توسط مرضیه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یوسف عزیز!!!
برای ما خوابی ببین که جهان بدون رویا میمیرد. یوسف! ما خواب ستاره نمیبینیم. خوابهای ماپرازگاوهای لاغراست وخوشه های خشک. پرازمردمانی که نان برسرنهاده اند ومرغان ازان میخورند... یوسف! ماتعبیرخوابهایمان رانمیدانیم ماچیزی نمی کاریم وفردا که برادرانمان برگردند ماییم وشرمساری ودستهای خالی ماییم قحط سال ووفاداری یوسف!! تونیستی که راه رانشانمان دهی مامیریویم ودرپس هرگامی چاهیست دنیاپرازدروغ وپیراهن خون الوداست. یوسف11 قرنهاست که به چاه افتاده ایم وسالیانیست که کاروانیان به بهایی اندک ماراخریده اند. یوسف!! به ما بگو که چگونه عزیزشویم. یوسف!! دیریست که زلیخافریبمان میدهد دیریست که پیرهنمان رامیدرد وما هرگر نگفته ایم زندان دوست داشتنی تر از انچه مرابدان می خوانند. یوسف!! یعقوب منتظراست.وپیرهن ما امابوی عشق نمیدهد. ................................. شب درچشمان من است. به سیاهی چشم هایم نگاه کن روز درچشمان من است. به سفیدی چشم هایم نگاه کن شب و روز در چشمان من است. به چشم های من نگاه کن پلک اگر فرو بندم جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم دین را دوست دارم ولی از كشیش ها می ترسم قانون را دوست دارم ولی ازپاسبان ها می ترسم عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم كودكان را دوست دارم ولی از آئینه می ترسم سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم من میترسم پس هستم این چنین میگذرد روزوروزگارمن من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم! روزی برای کار کاری برای تخت تختی برای خواب خوابی برای جان جانی برای مرگ مرگی برای یاد یادی برای سنگ واین بود زندگی حسین پناهی.روحش شاد. .................... خداوندبی نهایت است و لامکان و بی زمان امابه قدرفهم توکوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید وبه قدرآرزوی توگسترده میشود وبه قدرایمان توکارگشامیشود یتیمان را پدر می شود و مادر محتاجان برادری رابرادرمیشود عقیمان راطفل می شود ناامیدان را امید می شود گمگشتگان را راه می شود درتاریکی ماندگان رانورمی شود رزمندگان را شمشیر می شود پیران را عصا می شود محتاجان به عشق راعشق میشود خداوندهمه چیزمیشودهمه کس را به شرط اعتقاد به شرط پاکی دل به شرط طهارت روح به شرط پرهیز از معامله با ابلیس بشوییدقلب هایتان راازهراحساس ناروا ومغزهایتان راازهر اندیشه خلاف و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک ودست هایتان راازهرآلودگی دربازار وبپرهیزیدازناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردی ها ... چنین کنید تا ببینید چگونه خدا بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند دردکان شماکفه های ترازویتان را میزان می کند ودرکوچه های خلوت شب باشما آواز می خواند مگر از زندگی چه می خواهید که درخدایی خدایافت نمیشود؟ ............................... من میتوانم خوب،بد،خائن،وفادار، فرشتهخو،یاشیطانصفت باشم من می توانم تورادوست داشته یا ازتو متنفر باشم، من میتوانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم، چرا که من یک انسانم، و اینهاصفات انسانى است وتوهم به یادداشته باش من نبایدچیزى باشم که تومیخواهى، من راخودم ازخودم ساختهام، تو رادیگرى باید برایت بسازد و تو هم به یاد داشته باش منى که من از خود ساختهام، آمال من است ، تویى که توازمن می سازى آرزوهایت ویا کمبودهایت هستند لیاقت انسانها کیفیت زندگى را تعیین میکند نه آرزوهایشان ومن متعهد نیستم که چیزى باشم که تومیخواهى وتو هم میتوانى انتخاب کنى که من را میخواهى یا نه ولى نمیتوانى انتخاب کنى که از من چه میخواهى میتوانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم،ومن هم میتوانى از من متنفر باشى بىهیچ دلیلى و من هم ، چرا که ما هر دو انسانیم این جهان مملو از انسانهاست پس این جهان میتواندهرلحظه مالک احساسى جدید باشد تونمیتوانى برایم به قضاوت بنشینى وحكمی صادر كنی ومن هم، قضاوت وصدورحکم برعهده نیروى ماورایى خداوندگار است دوستانم مراهمین گونه پیدا می کنند و میستایند، دشمنانم کمربه نابودیم بستهاند و همچنان میستایندم، چراکه من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت، نه حسودى ونه دشمنى ونه حتی رقیبى، من قابل ستایشم، و تو هم یادت باشد اگرچشمت به این دست نوشته افتاد به خاطربیاورى که آنهایى که هرروزمیبینى ومراوده میکنى همه انسان هستند وداراى خصوصیات یک انسان بانقابى متفاوت، اما همگى جایزالخطا. نامت راانسانى باهوش بگذار اگرانسانها راازپشت نقابهاى متفاوتشان شناختى، یادت باشدکه کارى نه چندان راحت است.. ................................. خداوندا! دوستانی دارم که دراعماق قلبم جای دارند. آنان شایسته ی محبتندویادشان مایه ی آرامش جان میباشد. درمیان خلق آنان معدن خیرند ودارنده پاکترین خصوصیات، پس ای خدای من، آنان را اکرام کن و برصفات نیک آنان بیفزای. وسلامتشان بدار. |
|
RSS
|